تبليغاتX
نرگسانه


نرگسانه

فقط قراره جای حرفای دلم باشه...

 

 

 

سلام سلام

اینا نی نی هستن...

ولی حرفای خوبی میزنن...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با آرزوی موفقیت...!

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:42 توسط نرگس خانوم| |

 

 

 

 

 

 

 

 

تصور کن :


یک درس 3 واحدی داری که هیچی ازش حالیت نیست...
11نمره اون درس پروژه است که نمیدونی چیکارش کنی ... (پروژه برنامه نویسی )
4روز قبل خوشبینانه با خودت تصمیم میگیری شبی یه دونه پروژه انجام بدی!!!
قراره شنبه بری تحویل استاد بدی...

 

 

شنبه:

 


4روز گذشته و من یه دونه شو بیشتر ننوشتم!!
تصمیم میگیرم صبح قبل رفتنم بازم تلاش کنم...!

 

بالاخره ساعت 10.30 راه میفتم به سمت دانشگاه... (قرار بود 8 اونجا باشم)!!!

 

قبل رفتن:


حواست به لپ تاپ باشه ها....
من:
ای بابا چقد میگین...!؟؟؟

بابا:
ماشین بیمه اش تموم شده حواستو جمع کن...
من:
باشه چشم...

 

 

ساعت حدود 11 نزدیک دانشگاه:

 


در حالیکه جلوی پمپ بنزین ولنجک سعی میکنم به راست بپیچم ماشین دیگه ای هم سعی میکنه به چپ بپیجه و... 

 


فوقع ما وقع!!

 


به شدت میخوریم به هم...

 


همون لحظه صدای بابا می پیچه تو گوشم که:
ماشین بیمه اش تموم شده حواستو جمع کن...

 

درحالیکه دست و پام میلرزه پیاده میشم و با دیدن ماشینی که باهاش تصادف کردم اشک تو چشمام جمع میشه...!

 


زده بودم به یه بنز که تازه از کارواش در اومده بود...

 

آقاهه اولشم دعوام کرد...


بعد که دید من داره گریه ام میگیره گفت برو خانوم اشکال نداره...

 

تو ماشین که نشستم شونصد بار خدارو شکر کردم...
وگرنه خسارت بنزه رو از کجا می آوردم...!؟؟

 

یه عمری ماشین بیمه است همون موقعی که بیمه تموم میشه باید اینطوری شه؟؟؟؟

 

 

جلوی دانشگاه یه نقطه هم جای پارک نیست...
اه
عجب روز مزخرفی...


 

یه جایی پارک میکنم ... زیر تابلوی پارک ممنوع...!!
کلی ماشین دیکه هم بود اونجا . فکر کردم میرم زود میام پلیس هم که نیست...

 

 

تا 2تا پروژه ای که نوشتم  تحویل بدم کچل میشم...!!

 

 

درحالیکه از دیدن تورفتگی در ماشین و خط طویلی که روش کشیده شده دچار شوک شدم سوار میشم...


 

ناگهان...:

 

چشمم میخوره به برگه جریمه 13000 تومنی که روی شیشه ماشینه...!!


 

واااااااااااااااااای


بدشانس تر از من خودمم...


بازم چشمام پر اشک میشه...
خدایا این چه بدشانسی بود!!؟؟


ماشین آوردنم چی بود حالا تو این وضع...؟؟
اه

 

میرسم خونه...


درحالی که با خودم قرار گذاشتم چیزی به مامان نگم به محض ورود مامان از قیافه تابلوم میفهمه یه دسته گلی به آب دادم...


مجبور میشم بگم...!

بلافاصله به بابا زنگ میزنه و میگه!!!

ازینکه به مامان گفتم اعصابم بهم میریزه و به سرعت محل رو ترک میکنم...!
...

 

 

 

***پی نوشت :


1)
احتمالا بنزه مقصر بوده!!!


2)
این حوادث در آستانه ی 1سالگی گواهینامه ی من اتفاق افتاده...

 

 


نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:50 توسط نرگس خانوم| |


Design By : Night Skin