تبليغاتX
نرگسانه


نرگسانه

فقط قراره جای حرفای دلم باشه...

 

 

لادن میگفت نرگس مثل مادر بزرگا میمونه!!

همیشه وقتی سر کلاس ضعف کردی یه چیزی تو کیفش داره بخوری!!

 

راست میگه...!!

خیلیا میگن مثل مامانام!!!

البته دخترا معمولا این حالتو دارن... یه جور غریزه است...

محبت مادرونه از بچگی تو وجودشون هست....

ازون بغضی که واسه زمین خوردن دوستشون میکنن.....تا.....

وقتی بزرگ میشن و مادر میشن....

 

یه موقع های به مامان میگم : " خوش به حالت داداشی اینقدر دوستت داره!! "

میگه اگه تو هم ۹ماه زحمتشو کشیده بودی واست این کارا رو میکرد...

۹ ماه که چه عرض کنم!!!

تمام عمر....مدیون محبتای مادرامونیم...

 

البته اینا که گفتم به اون حس مادرونه من زیاد ربطی نداشت!!

ما که هنوز ....

 

این ویژگی من مربوط میشه به اون مهربونی اضافی و مزاحم!!

چرا میگم اضافی؟؟؟

چون گاهی اونقدر ازش سو ء استفاده میکنن که از مهربونی سیر میشی!!

بدترینش اینه که اذیتت کنن....بعد مطمئن باشن که میبخشیشون....

دست خودم نیست آخه!!

 

بچه ها تو مدرسه هم میگفتن مامان نرگسی!!

اگه یکی یه کار خطرناک میکرد همش حرص میخوردم و غصه شو میخوردم که چیزیش نشه!!

( نخندین بهم!!! )

یا همین که لادن میگفت!!!

کسی گرسنش میشد....میدونست من تو کیفم یه چیزایی پیدا میشه!!!

 

 

مهربونیمو دوست دارم...

حتی اگه ازش سوء استفاده کنن....

که قدرشو ندونن...

که با بدی جوابشو بدن...

 

میدونم جای دوری نمیره...

 

بیاین یه کم مهربون تر شیم...

اینقدر ساده دل نشکنیم...

 

 

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم...

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم....

 

 

فرزندان عزیزم!!

همتونو به خدا میسپرم!!

در پناه حق...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:29 توسط نرگس خانوم| |

 

سلااااااااااام...

چطورین....چه خبر...؟؟

چی کارا میکنین...؟؟

دوباره دانشگاه شروع شد...

جاوا.... پروژه...

 ریاضی ۲....

بدبختی..... > گسسته!!!

اساتید.......!!!

و...

روزهای تراکتوری من.....

۶.۵۰ صبح سر کوچه ... شنبه تا چهارشنبه....

تا....

عصر...

بنده شخصا همین جا از موضع قبلی استعفا میدهم!!!

بگم ... کردم کافیه؟؟؟

آخه مگه آدم عاقل دلش واسه دانشگاه تنگ میشه؟؟

ما یحتمل حالمان ناخوش بوده...

دانشگاه که دلتنگی نداره...

خدایا توبه!!!

 

التماس دلار!!

خوش باشین

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:21 توسط نرگس خانوم| |

 

سلام

اینو بخونین...

خیلی تامل برانگیزه...

 

بابا آب داد...

بابا نان داد...

در کتابهای ابتدایی به ما دروغ گفتند...

بابا آب داد...

بابا نان داد...

 

اگر گذرت به سفره خالی ما افتاد...

آنوقت خواهی فهمید که...

 

نان واژه ایست سه حرفی...

که فقط در کتابها میتوان دید...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:41 توسط نرگس خانوم| |

 

 

اول سلام

این شعر استاد شهریار رو شاید خیلی هاتون خونده باشین...

ولی به نظرم یکی از زیباترین هایی است که تو عمرم خوندم...

تقدیم به بهترین مادر دنیا...

ان شاءالله سایه پرمهر پدر و مادرها همیشه مستدام باشه...

 


 


ای وای مادرم



آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگیّ ما همه جا وول می خورد


هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست


در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها


آهسته تا بهم نزند خواب ما


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد


با پشت خم از این بغل کوچه می رود


چادر نماز فلفلی انداخته به سر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هر جا شده هویج هم امروز می خرد


بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها



کفگیر بی صدا


دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود


بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت

:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.



پس این که بود؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید


لیوان آب از بغل من زد کنار،


در نصفه های شب.


یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب


نزدیکهای صبح


او باز زیر پای من نشسته بود


آهسته با خدا،


راز و نیاز داشت


نه، او نمرده است.



او پنج سال کرد پرستاری مریض


در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد


اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ


تنها مریضخانه، به امّید دیگران


یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود


پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد


صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه


طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین


دریاچه هم به حال من از دور می گریست


تنها طواف دور ضریح و یکی نماز


یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید


مادر به خاک رفت.


...


این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور


یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او


اما خلاص می شود از سرنوشت من


مادر بخواب، خوش


منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من


نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ


من می دویدم از وسط قبرها برون


او بود و سر به ناله برآورده از مغاک


خود را به ضعف از پی من باز می کشید


دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه


خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع


ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه


باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش


چشمان نیمه باز:


از من جدا مشو.


می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود


انگار جیوه در دل من آب می کنند


پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم


خاموش و خوفناک همه می گریختند


می گشت آسمان که بکوبد به مغز من


دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه


وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد


یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان


می آمد و به مغز من آهسته می خلید:


تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی


دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض


پیراهن پلید مرا باز شسته بود


انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:


بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟


تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر


می خواستم به خنده درآیم به اشتباه


اما خیال بود


... ای وای مادرم



استاد شهریار

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:7 توسط نرگس خانوم| |

 

 

سلام دوستان گرامی!!

ما هی وبلاگ های دوستان رو میبینیم افسردگیمون قلمبه میشه!!

هی میخوایم یه چیز خفن بنویسیم ملت کفشون ببره...دشمنان اخذ حال شوند...و مشت محکم و اینا....  هی تا میایم بنویسیم یا تنبلی غلبه میکند...یا حس میکنیم محتویات ذهنمان چیزی جز چرندیات نیست....

خلاصه...منصرف میشویم!!

اینجا لازم است برای حفظ آبرو تاکیید کنیم ما برای خودمان کسی بوده ایم هااااااااا.....

ما خودمان کلی خبر نگار بوده ایم و هستیم....

ولی چه کنیم که تنبلی با تار و پود ما آمیخته شده....

( حیف که قراره حفظ آبرو کنم...وگرنه مبسوط میگفتم چه قد تنبلم!!)

به خصوص در روزهای خسته کننده تعطیلی که دیگر برایمان تکراری شده دوز تنبلی مان افزایش یافیده...!!

علیرغم داشتن کار بسیار ( یه گوشه اش E-book ایست در زمینه برنامه نویسی به زبان جاوا...!!)

همچون اطفال علافانه میگردیم ....یا خوابیم... یا در محیط مجازی اتلاف وقت مینماییم!!

همان به که سرمان شلوغ باشد و چون تراکتور ازمان کار بکشند!!!

وگرنه ما با این پشتکار فراوان هیچ که نمیشویم هیچ....یه چیز کمتری هم میشویم!!

به هرحال...

این روزها مفیدترین اعمال ما آموختن آشپزی...شستشوی ظروف....  ( من بچه داریم بلدما....( همینجوری گفتم!!)) و حل کردن تکالیف خواهر گرامی ( شامل حل پیک عید ...مطالعه کتاب بس فطور و سنگین ریزه میزه....رنگ آمیزی و رسم نقاشی....(من نقاشیم خوبه ها !!( همینجوری گفتم!!) بوده است....

همچنین بسی رانندگی نموده ایم در خیابانهای خلوت عید!!

(چند نفرم کشتم...یکی دو نفرم تو کمان!!)

خلاصه...

در کمال ناباوری خودمان و همگان...

ما به اندازه سوراخ جوراب مورچه دلتنگ دانشگاه شده ایم...!!!

استغفرالله....

چرا تهمت میزنی؟؟؟

من کی گفتم دل تنگ اساتیدم!!!؟؟؟  (در این رابطه زبانتان را گاز بگیرید..!!)

فقط  حوصله مان سر رفته...

 

لازم به ذکر است ما این اواخر فرت فرت ( دسته دسته ) دوستان جدید و محترم پیدا میکنیم...(با تشکر از دوستان محترم!! جدید ها و قدیمی ها) کلی کیفور گردیده ایم!!

در ضمن....

دوستان....آشنایان ...فامیل... همسایه ها... کسبه مجترم محل و....

ما دلمان بسی گرفته است و حوصله مان دارد سرریز میکند...

لطف بفرمایند چند نفری از خواهران و برادران دم بخت مزدوج شده...مراسم عروسی برگزار کنند...و جمعی را ازین روزهای کسالت بار خلاص نمایند!!!

( ما کلی عشق عروسی میباشیم!!!)

 

با پوزش فراوان...

مختان (!!!) تیلیت شد!!!

 

این بار ولی به عنوان زنگ تفریح و نجات شما از خواندن چرت و پرت های نگارنده تصمیم گرفتیم یکی از ترانه های جدید خواننده محبوبمان ( اسمشم نمیگم که تو خماریش بمونین !!!) که این روزها نقل زبانمان است را بنگاریم!!!

باشد که شما نیز مثل مثل ما حالشو ببرین!!!

 

کی به نرخ دل من ناز نگاتو می خره...؟؟

کن میره به جنگ غم وقتی که چشم تو تره...؟؟

کی برات شونه میشه وقتی که گریه میکنی...؟؟

توی قحطی امید به کی تو تکیه میکنی...؟؟

کی میشه سنگ صبور وقتی پر از بهونه ای...؟؟

وقتی دلخور از همه شاکی ازین زمونه ای...؟؟

اون منم که پای تو از همه چی دل میکنم...

اون منم که جون میدم به پاتو دم نمیزنم...

تا ته قصه عشق شونه به شونه هات میام...

از تموم روزگار چیزی بجز تو نمیخوام...

کیه که شبنمو از روی چشات برمیداره...؟؟

گل ناب خنده رو کی روی لبهات میذاره...؟؟

بگو کی دق میکنه وقتی چشات بارونیه...؟؟

غصه توی قلب اون بدون تو زندونیه...؟؟

اون منم که پای تو از همه چی دل میکنم...

اون منم که جون میدم به پاتو دم نمیزنم...

تا ته قصه عشق شونه به شونه هات میام...

از تموم روزگار چیزی بجز تو نمیخوام...

 

(همچنان سال نو مبارک)

روز و روزگار خوش!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:2 توسط نرگس خانوم| |

 

همچنان سال نو مبارک!!

 

 

*دیشب برای عید دیدنی به منزل خاله مادرمان مشرف شدیم...

بر حسب اتفاق یکی از اقوام نسبتا دور هم تشریف آورده بودند!!

از ابتدای حضور ایشان تلاششان برای کشف حجاب بانوان مجلس برای من جالب بود!!

هرچند اونها هم به احترام ما باحجاب بودند...

سرانجام قرعه به نام من افتاد!!

ایشون پس از مقدمه چینی سعی کردند به من بفهمونن حجاب بدون چادر هم میتونه کامل باشه و....

بنده هم با کمال تاسف نتونستم جوابشو بدم ... خوشبختانه مامان کمک کرد بحث عوض شد و....

 

 

*همین چند وقت پیش هم یکی در محیط مجازی اینترنت از من پرسید خدا کجاست؟؟؟ تو خدا رو میبینی؟؟؟

گفتم نه..!!

گفت پس خدا نیست...

 

 

 

 

قصد من از گفتن این حرفها نه محکوم کردنه نه بحث راجع به حجاب و چهارچوبش یا بحث توحید و...

منظور فقط مطرح کردن سوالیه که از دیشب در ذهن من شکل گرفت...

اینکه چرا ما بلد نیستیم  2جمله از چیزهایی که بهش معتقدیم دفاع کنیم...

اینکه چرا خیلی از ماها نه تنها تاثیر گذار نیستیم  متاسفانه  تاثیر هم میپذیریم...!!

خیلی از ماها مثل خودم تو اعتقاداتمون شک نداریم ...ولی وقتی یکی بهشون حمله میکنه کم میاریم...

نمیدونیم چی جواب بدیم....

 

****نمیدونم مکه تشریف بردین یا نه ... یکی از پررنگ ترین تصاویری که از اونجا در ذهن منه تبلیغات وسیع وهابی هاست...

 

 

ولی متاسفانه خیلی از ما شیعیان که شکی هم در حقانیت اعتقاداتمون نیست حضور تاثیر گذارانه ای نداریم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:56 توسط نرگس خانوم| |

 

 

سلام سلام..... سلام به روی ماه نشسته ی همتون!!!

به به.... چه روزای قشنگی.... بهارو ... عیدو ... میلاد پیامبر و... تولد دوست جونم بهاره خانوم...!!!

عیدی و.... آجیل و شیرینی وسبزه و ماهی قرمزو....بطور کلی :

بوی عید میاد!!

سال نوی همگی مبارک....

براتون بهترینهارو آرزو میکنم

راستش ما که نفهمیدیم سال کی تحویل شد!!!

بس که سرگرم این کانال اون کانال کردن و عکس انداختن بودیم!!!

 

خلاصه....

دیگه چطوری!!!؟؟؟

 

هفته پیش فرصتی دست داد که دانشگاه را دو در نموده اساتید محترم را بپیچانیم و سفری به بلاد خارجه داشته باشیم !!!!

( یعنی هیشکی دلش واسم تنگ نشد؟؟؟؟!!)

تعداد بیشماری نیز عکس گرفتیم که چند تاییشو نشانتان خواهیم داد!!

مقادیر مشخصی حسرت خوردیم و برگشتیم!!

درواقع این حسرت به خاطر دلسوزی میهن دوستانه من بود!!

تاسف ازاین که چرا ما با اینکه همه چی داریم ...هیچی نداریم!!

ولی عربها که نه آب و هوای درست و حسابی دارن نه فکر....

 

دراین یکی دو سالی که دوبی نبودیم  خیلی چیزا فرق کرده بود... خیلی جاهای جالب تر و جدیدتر اضافه شده بود.

یکی از جالب ترین هاش پیست اسکی در امارات مال بود ... فکر کنین... تو اون بیابونا پیست اسکی!!!

دومیش مرکز ابن بطوطه بود... ایجا یه مرکز خرید بزرگه که معماری هر بخشش مطابق رسوم یک سرزمینه...

مثلا بلاد فارس....هند....چین....

خیلی خیلی جالب بود...

راستی...

خوراک من مغازه های اسباب بازی فروشیه!!!

 

خلاصه جای دوستان خالی این دفعه بیشتر از دفعات قبل خوش گذشت...

ان شاء الله با هم مشرف شیم!!!

 

 

 

روز و روزگار خوش!!

 

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط نرگس خانوم| |


Design By : Night Skin