سلام
معلوم نیست از دلتنگیه یا بیحوصلگی یا کدوم مرض دیگه که اینقدر بداخلاق شدم... اما اونچه مسلمه اینه که همه بداخلاق شدیم... این رو دیروز از فحشهایی که مردم تو خیابون به افسر راهنمایی بیچاره ای که سعی میکرد راه رو باز کنه میدادن فهمیدم... دلیلش هم اینه که دستمون به جایی بند نیست... جز زیر لب غرولند کردن چه کنیم؟؟
********************
3شب پیش که پشت پنجره درحال دیدن فیلم اکشنی - که در کوچه با حضور برادران محترم کماندو و مردم بدبخت پخش میشد - بودم و از ترس آروم اشک میریختم به این فکر میکردم که آیا دنیا واقعا دار مکافات است یا نه...؟؟ اونشب برادر و خواهر کوچکم وحشتزده بدخواب شده بودن...
اون روز یکشنبه بود... اون روز روز مادر بود... اون روز احتمالا روز مادر بود... ... اون روز در چشمان مامان جز نگرانی ندیدم...
*********************
نمیدونم گوشهام چه رنگی شده ولی احتمالا فرض کردن دراز شده...
دیشب وقتی در کنار اس ام اس و موبایل و اینترنت و تلفن خارج از کشور و.... برق هم قطع شد عمیقا احساس ببعی بودن کردم... از حداقل حقوق شهروندی هم محروم شدیم...الحمدلله!!
***********************
وقتی مردم هرشب یکصدا الله اکبر میگن به این فکر میکنم که خدا چقدر بزرگه...
الا لعنة الله علی القوم الظّالمین
پی نوشت: قبلا کامنت بیشتر میذاشتین... ای روزگار....
|